The Lord of The Stories |
جادو شده - ۲۰۰۷ : Enchanted

کارگردان: کوين ليما
فيلمنامه: بيل کلي
بازيگران: امي آدامز (پرنسس جيزل) ، پاتريک دمپسي (رابرت) ، جيمز مارسدن (پرنس ادوارد) ، سوزان ساراندون (ملکه ناريسا) ، تيموني اسپال (ناتانيل)
ژانر: اکشن/ادونچر، کمدي، موزيکال، علمي ـ تخيلي، فانتزي، انيميشن
فروش در سينماهاي آمريکا: 127 ميليون دلار
خلاصه: جيزل، پرنسس دنياي کارتوني آندلِيشيا، پرنس روياهايش، ادوارد را مي يابد. همه چيز براي ازدواج اين دو دلداده فراهم است اما نامادري بدجنس پرنس ادوارد، ملکه ناريسا با جادوي خود جيزل را به دنيايي که در آن شادی و خوشي ابدي (happily ever after) وجود ندارد ـ يعني دنياي واقعي ـ مي فرستد. جيزل در دنياي واقعي منتظر مي ماند تا پرنس روياهايش بيايد و او را با خود به آندلِيشيا ببرد. اما در ادامه ...

۱) يک ايده ي عالي! مي گوييد نه؟! به شما ثابت خواهم کرد که ايده ي اين فيلم عالي است! اولين الماني که يک ايده ي عالي بايد داشته باشد رويداد محرک است: جيزل در آستانه ي ازدواج با پرنس ادوارد است اما ملکه ناريساي بدجنس او را به دنياي ديگري مي فرستد تا مانع ازدواج وي با ناپسري اش شود. همين، تعادل زندگي جيزل را به هم مي زند. به نظر نمي رسد ديگر همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود. دومين المان، قلاب است. قلاب وجه منحصر به فردي است که به نخ رويداد متصل است. در رويداد محرک چه چيز منحصر به فردي روي مي دهد؟ ملکه ناريسا جيزل را به دنياي واقعي مي فرستد. به عبارت ديگر، جيزل از دنياي کارتوني که در آن همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود، گام به دنياي واقعي مي گذارد که در آن به ندرت همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود! مخاطبان ـ به ويژه آنها که علاقه مند به قصه هاي پريان هستند ـ به قلاب مي افتند! چرا که برايشان جالب است شخصيت تيپيکالي از قصه و خيال وقتي پا به دنياي واقعي مي گذارد با چه مشکلاتي دست و پنجه نرم خواهد کرد.
۲) در دقايق نخست،به نظر مي رسد اين فيلم شبيه "زيباي خفته" باشد، در ادامه شباهت هايي به "سفيدبرفي و هفت کوتوله" ، "پري دريايي کوچک" و حتي "سيندرلا" ديده مي شود. اما بايد گفت اين فيلم در حالي که به همه ي اين آثار شبيه است، به هيچ کدام شان شبيه نيست و اين "سهل و ممتنع" بودن Enchanted را مي رساند.
۳) در پرده ي نخست، با دنياي کارتوني آندلِيشيا طرف هستيم، مثل همه ي دنياهاي کارتوني ديگر. يک دختر ـ احتمالاً پرنسس ـ که در جنگل زندگي مي کند. حيوانات جنگل او را دوست دارند و به او کمک مي کنند. او مثل همه ي قهرمانان زن اين قصه ها آواز مي خواند و اتفاقاً يک پرنس (مثل "زيباي خفته" و "سفيد برفي و هفت کوتوله") صداي او را مي شنود و شيفته ي صدايش مي شود و در حالي که آواز مي خواند به سمت منبع صدا مي رود. پرنس او را از دست غول بدجنس نجات مي دهد و موقعي که جيزل از بالاي درخت سقوط مي کند ـ طبق قواعد حاکم بر چنين دنياهايي ـ معمولا يکي هست که او را بگيرد! جيزل و ادوارد در اولين نگاه عاشق يکديگر مي شوند و بلافاصله شروع به آواز خواندن مي کنند. روز بعد، قطعاً روز ازدواج آنهاست ـ مثل "رومئو و ژوليت" .. در قصه هاي پريان همه چيز خيلي ساده اتفاق مي افتد.
۴) ورود به دنياي واقعي. جيزل از آن دنياي قشنگ کارتوني پا به شهر نيويورک مي گذارد، شهري شلوغ و خشن با ساختمان هاي سربه فلک کشيده که چندسال قبل فاجعه ي يازده سپتامبر در آن رخ داد. لحظه ي ورود او به منهتن بسيار جالب است: او بهتزده به اطراف مي نگرد و عجيب بودن اين دنيا برايش کاملا از نوع نگاهش مشهود است. حيرتزدگي او ميان خيابان و ماشين هايي که به سرعت در آن حرکت مي کنند و تصادف، گير کردن ميان جمعيت و برده شدن در ميان آنها در پلکان مترو، تنهايي اش در خيابان هاي خلوت، برخورد با پيرمرد مفلس که تاجش را مي دزدد، همه و همه مواردي هستند که او را سرگشته تر مي کنند و باعث مي شوند که آرزو کند ادوارد هرچه زودتر سر برسد و او را با خود به آندلِيشيا ببرد. او با ديدن يک تابلوي تبليغاتي که عکس يک کاخ روي آن است مشعوف می شود و به بالاي تابلو رفته و نوميدانه بر در مي کويد. عاقبت با رسيدن شخصيت هاي جديد داستان، رابرت و دختر خردسالش مورگان، تعادلش را از دست مي دهد و مي افتد. اينجاست که يکي از قواعد دنياي خيالي به همراه جيزل پا به دنياي واقعيت مي گذارد: رابرت همچون يک پرنس يا ناجي آن پايين است که او را بگيرد!
جيزل شب را در خانه ي رابرت سپري مي کند و صبح، با ديدن وضع به هم ريخته ي خانه، از حیوانات کمک می گیرد - مثل "سفید برفی و هفت کوتوله". بار ديگر دنياي واقعي و کارتوني در هم مي آميزند: در دنیای واقعی، علاوه بر حیوانات، حشرات نیز به کمک او می آیند ـ البته در اینجا آنها نمي توانند سخن بگويند. او با خواندن happy working song (که امي آدامز چقدر زيبا آن را خوانده و با روشن کردن اسپيکر آن را خواهيد شنيد) حيوانات و حشرات را به کار تشويق مي کند. رابرت و مورگان که با ديدن اين منظره متعجب شده اند پي مي برند که جيزل واقعاً از دنياي ديگري به آنجا آمده است.
بحث جیزل و رابرت در پارک درباره ی عشق بسیار جالب است. رابرت گمان می کند که جیزل مدت زیادی را با ادوارد سرکرده اما وقتی می فهمد آن دو تازه دیروز یکدیگر را دیده و عاشق یکدیگر شده اند تعجب می کند. جیزل هم از اینکه رابرت پنج سال است با نانسی رابطه دارد ولی هنوز به او پیشنهاد ازدواج نداده شگفت زده است. رابرت عقیده دارد نیازی به زبان آوردن عشق نیست و لابد نانسی می داند که او را دوست دارد. ولی جیزل قانع نشده و That's how you know را مي خواند و مي پرسد که او (نانسي) چطور بداند که رابرت دوستش دارد و متعلق به اوست و اين سرآغاز يکي از زيباترين و جذاب ترين صحنه هاي اين فيلم است.
۵) شخصيت پردازي. فيلمنامه نويس خيلي خوب روي کاراکترهاي جيزل و رابرت کار کرده است و به درستي باقي کاراکترها را به صورت کليشه اي باقي گذاشته است. جيزل در ابتدا چندين بار رابرت را به دردسر مي اندازد: نانسي، نامزد رابرت را دچار سؤتفاهم مي کند و در محل کار رابرت به خاطر عقيده اش به "شادي و خوشي ابدي" براي او مشکل آفرين مي شود. رابرت تصميم مي گيرد او را از سر خود باز کند ولي هنگامي که قصد جدايي از جيزل را دارد تحت تاثير صميميت و بي ريايي محض او مي شود.
رابرت قبلا ازدواج کرده، عاشق همسرش بوده و از او يک بچه دارد اما زنش به دلايلي او را ترک کرده است. به همين خاطر رابرت در مسائل رمانتيک تا اندازه اي منفعل است، عقيده دارد که "شادي و خوشي ابدي" وجود ندارد، هيچوقت دو نفر بلافاصله بعد از ديدن و دلباخته ي يکديگر شدن ازدواج نمي کنند بلکه رانده وو ترتيب مي دهند تا بيشتر با هم آشنا شوند. ولي همه ي اينها براي جيزل بي معني است و وقتی رابرت به او مي گويد که پنج سال از آشنايي و دوستي اش با نانسي مي گذرد ولي هنوز به او پيشنهاد ازدواج نداده بسيار متعجب مي شود. در ادامه، رابطه ی جیزل و رابرت به گونه ای پیش می رود که هردو بر یکدیگر تاثیر می گذارند و عیب های اساسی خود را برطرف می کنند. وقتی که پرنس ادوارد در نيويورک جيزل را مي يابد و شروع به آواز خواندن مي کند، جيزل با او هم آواز نمي شود که موجب شگفت زدگي پرنس مي شود! پرنس ادوارد مصرانه از جيزل مي خواهد که هرچه زودتر به آندلِيشيا برگردند و ازدواج کنند، اما جيزل ديگر مثل زنان دنياي واقعي فکر مي کند. آنها به رانده وو مي روند و بعد، به تالار رقص، جايي که جيزل در مي يابد واقعاً عاشق رابرت است و وقتي با خوردن سيب سمي به حالت کما مانند مي رود، با بوسه ي پرنس بيدار نمي شود، بلکه ...
۶) اگرچه نقطه ي اوج و پايان اين فيلم با تمام قصه هاي پريان و تمام کارتون هايي که کمپاني والت ديزني ساخته متفاوت است اما با منطق حاکم بر اينگونه آثار هيچگونه مغايرتي ندارد.
۷) معمولاً در آثار جذاب سينمايي، يک رابطه ي دراماتيک ميان برخي شخصيت ها وجود دارد. در اين رابطه، آنها بايد چيزي داشته باشند که به يکديگر بدهند چرا که اين رابطه بايد سود مادي يا معنوي براي يکي يا هردويشان داشته باشد. در غيراينصورت، لزومي ندارد که دو شخصيت در يک اثر دراماتيک با يکديگر رابطه داشته باشند! چون چنين رابطه اي به هيچ عنوان قابل درک نيست. در فيلم Enchanted نيز اين اصل به خوبي رعايت شده است. رابرت و جيزل بر يکديگر تاثير مي گذارند. رابرت مي آموزد که در يک رابطه ي عاطفي اينقدر منفعل نباشد و در مقابل، جيزل ياد مي گيرد که به جاي آواز خواندن بينديشد؛ که عشق در دنياي واقعي بسيار عميق تر از آنچيزي است که او در دنياي کارتوني تجربه کرده است.
۸) واقعاً نمي توان از Enchanted سخن گفت ولي از امي آدامز بي تفاوت گذشت. او نه تنها زيباست و صداي خوبي دارد، بلکه بازيگر توانايي است و اين را پيشتر در Junebug ثابت کرده است. او همچون پريان افسانه اي با نقش آفريني اش در اين فيلم آدمي را مسحور خود مي سازد، طوري که او تا پايان فيلم را دنبال کند و به هيچ وجه از تماشاي فيلم پشيمان نشود. روند تحول جيزل را در نظر بگيريد. اين امر کاملاً در بازي کم نقص امي آدامز نمود يافته است: هرچه به پايان فيلم نزديک تر مي شويم، مجموعه حرکاتش، حالات چهره، خصوصيات و حتي نگاهش تغيير مي کنند، يعني اينکه در ابتدا همه چيزش مثل شخصيت هاي کارتوني بود و در پايان مثل انسان هاي واقعي؛ آنجا که جيزل با حسرت و چشماني اشکبار رقص رابرت و نانسي را مي نگرد کاملاً مشخص است که او ديگر همان جيزل ابتداي فيلم نيست که ساده لوحانه در اولين نگاه عاشق يک پرنس شود.

۹) پس در پايان فيلم چه اتفاقي مي افتد؟ آيا جيزل در کنار پرنس ادوارد به شادي و خوشي ابدي دست خواهد يافت؟ آيا عليرغم عشق واقعي اش به رابرت مجبور است به خاطر عشق سطحي و کودکانه اش به ادوارد به دنياي کارتوني بازگردد؟ یا اینکه پرنس رویایی اش را در دنیای واقعی پیدا می کند؟ تنها با تماشاي فيلم مي توانيد از سرانجام جيزل باخبر شويد!
۱۰) اگر یک کارگردان هالیوودی بخواهد "آوای موسیقی" (اشک ها و لبخندها) را بازسازی کند، بهترین گزینه برای ایفای نقش اصلی آن امی آدامز است.
پي نوشت. برای دانلود آهنگ هاي Enchanted روی لینک های زیر کلیک راست کرده و روی Save target as کليک کنيد:

متنی که در مورد این فیلم نوشته ام در وبلاگ انگلیسی ام قرار دارد که با کلیک روی لینک زیر می توانید آن را مطالعه کنید:
http://sunrosestories.blogspot.com/2008/02/no-country-for-old-men.html#links
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|